در این گزارش به بررسی کامل «» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
قصه ناتمام ...
مهرشهر که بودم نزدیکی خونمون یه درمانگاه تخصصی وجود داشت این درمانگاه یه داروخونه بزرگم داشت که همیشه اگر دارویی چیزی لازمم بود از اونجا تهیه میکردم. تو اون داروخونه چندین دختر و پسر جوون کار میکردند اما از بین همشون چهره ی یکیش خ به چشمم میومد پوست تیره موهای فرفری دم اسبی بسته شده با ریشای مشکی.

همیشه از زل زدن و نگاه مستقیم به آدما بدم میاد هیچ وقت بد نگاهش نکردم اما گاها ناخواسته چشم تو چشم هم میشدیم.
یه روز 5ونیم صب که داشتم میرفتم سر کار دیدم یه عکس خ بزرگ ازش رو بنر زدن با ی روبان مشکی.
با اینکه فقط شناختم ازش به اندازه محل کارش بود و چهره ای که برای من شاید جالب بود اما خیلی ناراحت شدم و از عمق وجودم بخاطر جوونی از دست رفته اش غمگین شدم. اینکه آرزوهاشو و موهای قشنگش رو با خودش برد و دستانی که دیگر هیچ وقت دیگر اون موها رو با کش نخواهد بست و چه غم انگیزاست قصه دوست دخترش که بعد از او یه جایی از قلبش تا ابد خالی میماند.
اینکه چرا اینو الان اینجا نوشتم نمیدونم اینکه چرا باید راجب شخصی بنویسم که حتی اسمشم نمیدونم عجیبه! اما دلم خواست که بنویسم.
دلیل حال بدی این روزا رو خوب میدونم. دلیل وقت و بی وقت گریه کردن هامم خوب میدونم اما کاری ازم بر نمیاد نه تنها من که خیلیا مثل من دارن زور میزنن سرپا بمونن اما واقعا اینهمه تقلا کردن و باز بی ثمری نوبره. یجوری خستم و حس و حالم خوش نیست که گاها حس میکنم دیگه قرار نیست چیزی خوب بشه.
31/3/405
برچسب:
نویسنده: هستی رضایی