دنیای بعضی از آدمها شبیه به خانه های کلنگی قدیمیه با چندین اتاق تو درتو و شمعدانی های به گل نشسته روی رفهایش و سماوری گوشه ایوانش و یک حیاط بزرگ پر از درختهای کهنسال و یک عالمه گل یاس و نرگسی است و حوضی در وسط آن که رنگ فیروزه ایش ماهی قرمز را به رقص مینوازد . و پر از زندگی؛ پر از زندگی ، و پر از زندگی مهربانی از گوشه گوشه اش می تراود زندگی در لحظه لحظه اش جریان دارد و عمر درختانش نور امید ندا میدهد و بوی یاس و نرگسی اش تو را تا عالم معنا میکشاند. دنیای ذهن این ادمها زندگی را سخت تفسیر نمیکند. دنیای که حرف اول و آخرش فطرت انسانی باشد که بد نمیشود که سخت نمیگذرد.که فقط نمیگذرد بلکه با زندگی، زندگی میکند و میگذرد. اما دنیای ذهن این ادمها را آدمکان این دنیا و رسم خود دنیا نمیپذیرند. برای خودشان منطق و فلسفه کنارهم رج میکنند، منفعت و فزون خواهی را خوب معنا میدهند، مهربانی را وظیفه نام می نهند. جنگ را تحمیل زندگی بشر میکنند، عمر کودکانشان و را به دست اسلحه میسپارند .آدمی را فرای از انسان میدانند و تکرار مکررات را مرور میکنند... و نام زندگی روی ان میگذارند. در اینگونه عالم، دنیای ذهن ان ادمها راهی جزعقب گردی ندارد نه منطق صرف را میتواند بپذیرد و نه توان مقابله با این همه فزونخواهی را. پس مینشیند و فقط نگاه میکند و سوال پشت سوال میچیند تا که شاید روزی روزگاری دنیا به مراد انها نیز چرخی بزند...
برچسب:
نویسنده: هستی رضایی